02/12/2020

نمیک

گروه پژوهشی توسعه فناوری نمیک

معانی اشعار دروس و حفظ کن و بگوی کلّ فارسی چهارم

معانی شعر چهارم دبستان

معانی شعر چهارم دبستان

معانی اشعار دروس و حفظ کن و بگوی کلّ فارسی چهارم

شعر آغازین کتاب : معنی شعر ستایش

به مادر گفتم : )) آخر این خدا کیست؟
که هم در خانه ی ما هست و هم نیست
تو گفتی مهربان تر از خدا نیست
دمی از بندگان خود جدا نیست
چرا هرگز نمی آید به خوابم؟
چراهرگزنمی گوید جوابم؟
نماز صبحگاهت را شنیدم
تورا دیدم ، خدایت را ندیدم.((
به من آهسته مادر گفت : )) فرزند!
خدا را در دل خود جوی،یک چند
خدا در رنگ و بویِ گل ، نهان است
بهار و باغ و گل از او نشان است
خدا درپاکی و نیکی است ، فرزند!
بُوَد در روشنایی ها ، خداوند .

…………………………………..

به مادرم گفتم بالأخره این خداوند چه کسی هست که
هم درخانه ی ماوجود دارد ولی هم دیده نمی شود.
تو گفتی مهربان تر ازخدا وجود ندارد و برای یک لحظه
هم از انسان ها بی خبر و دور نیست.
چرا هیچ وقت به خوابم نمی آید و چراهیچ موقع جوابم
را نمی دهد و با من صحبت نمی کند.
صدای تو را هنگام نماز صبح شنیدم که باخدا صحبت می
کنی،تو را دیدم امّا خدای تو را ندیدم.
مادر به من آرام گفت ای فرزندم، خدارا در وجود
خودت برای یک لحظه جست وجو کن.
خدا در رنگ بوی گل پنهان ومخفی است و بهار وباغ
وگل همه نشانه هایی از وجود خداوند هستند.
ای فرزند من! خداوند در پاکی ها وخوبی ها هست و
در تمام چیزهای نورانی و خوب خداوند وجود دارد.

بخوان و حفظ کن درس اوّل : معنی شعر خبرداغ

خبری داشت کلاغ
گفت درگوشِ درخت
برگ ها تک تک ریخت
از سر و دوشِ درخت
سار از شاخه پرید
بال زد تا تهِ باغ
گفت با سبزه و گل
هرچه را گفت کلاغ
دل هر غنچه تپید
رنگِ گلبرگ پرید
برگ، بی حوصله شد
سبزه خمیازه کشید
شاپرک خواب نبود
پَر زد از باغ و گذشت
هرچه را دید و شنید
بُرد تا پهنه ی دشت
آهو از دشت گریخت
رَمه برگشت به ده

………………………………………

کلاغ خبری داشت که با قار قار کردن به
درخت گفت.
)با شنیدن خبر کلاغ( برگ های درخت یکی یکی
از همه جای درخت شروع به ریختن کردند.
ساری)نوعی پرنده( که روی درخت نشسته بود
بال زنان تا انتهای باغ رفت.
خبری را که کلاغ داده بود ، به سبزه وگل
گفت.
غنچه ها پژمرده و رنگ گلبرگ ها زرد شدند.
برگ ها بی حوصله و سبزه ها خمیده شدند.
)یعنی هرچه زودتر می خواستند بریزند(
شاپرک که خواب نبود پَر زد و از باغ عبور کرد.
تمام چیزهایی که دیده و شنیده بودباخود به
همه جای دشت بُرد وپخش کرد.
با شنیدن این خبر، آهو از دشت فرار کردوگلّه
های گاو و گوسفند به روستا برگشتند.

بخوان و حفظ کن درس اوّل : ادامه ی معنی شعر خبرداغ

عاقبت باز رسید
خبر از دشت به دِه
باد هوهو می کرد
ابر هی می بارید
خبر داغ کلاغ
دِه به دِه می پیچید

…………………………….

سرانجام خبر از دشت به ده رسید.
باد شروع به وزیدن و ابر شروع به باریدن کرد.
خبر داغی که کلاغ آورده بود ، روستا به روستاو
شهر به شهر پخش می شد.

 

بخوان و حفظ کن درس سوم : معنی شعر روباه و زاغ

زاغکی قالب پنیری دید
به دهان برگرفت و زود پرید
بردرختی نشست بر راهی
که از آن می گذشت روباهی
روبه پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز
گفت : به به ! چه قدر زیبایی!
چه سری ، چه دمی ، عجب پایی!
پرو بالت سیاه رنگ و قشنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ
گر خوش آواز بودی و خوش خوان
نَبُدی بهتر ازتو در مرغان
زاغ می خواست قار قار کند
تا که آوازش آشکارکند
طعمه افتادچون دهان بگشود
روبهک جست و طعمه را بِربود

……………………………………….

زاغ کوچکی قالب پنیری دید وبانوکش آن را زود
برداشت و پرید.
سر راهش بردرختی نشست که از آن روباهی عبور
می کرد.
روباه مکّار و حیله گرپایین درخت آمد وشروع به
آواز خواندن کرد.
گفت : به به ! چه قدر زیبا هستی،عجب سر ودم
وپای زیبایی داری!
گفت : پَر و بال تو سیاه رنگ و قشنگ هست و زیباتر
از این رنگ وجود ندارد.
ولی اگر خوش آواز و خوش صدا هم بودی ، پرنده
ای بهتر ازتو در میان پرنده ها پیدا نمی شد.
زاغ خواست که قارقار کرده و صدایش را به روباه
نشان دهد.
تا دهانش را باز کرد ، خوراکش افتاد و روباه
کوچک پرید و خوراک را دزدید .

معنی شعرهای متن درس پنجم : رهایی از قفس

گفت طوطی را )) چه خواهی ارمغان
آرمت از خطّه ی هندوستان؟ ((
گفت آن طوطی که )) آنجا طوطیان
چون ببینی ، کن ز حالِ ما بیان
کان فلان طوطی که مشتاقِ شماست
ازقضای آسمان در حبس ماست !((
***
این چرا کردم؟چرا دادم پیام؟
سوختم بیچاره را زین گفتِ خام
***
کرد بازرگان تجارت را تمام
باز آمد سوی منزل شادکام
هر غلامی را بیاورد ارمغان
هرکنیزک را ببخشید او نشان
گفت طوطی : )) ارمغان بنده کو
آنچه گفتی و آنچه دیدی وبازگو؟ ((
***
گفت : )) گفتم آن شکایت های تو
باگروهی طوطیان ، همتای تو
آن یکی طوطی زِ دردت بوی بُرد
زهره اش بِدرید ولرزید و بِمُرد ! ((

…………………………………………..

به طوطی گفت : ))سوغاتی چه چیزی می خواهی
تا از سرزمین هندوستان برایت بیاورم؟ ((
طوطی گفت : )) زمانی که طوطی های آن جا را
دیدی وضعِ مرا برای آن ها بگو.
بگو فلان طوطی که آرزوی دیدار شما را دارد
به دلیل تقدیرش در زندانِ)وقفسِ( ما است! ((
این چه کاری بود که کردم؟ چرا این پیغام را
دادم؟ با این سخن نپخته باعث مرگ آن بیچاره
شدم.
بازرگان تجارت راتمام کرد وخوش حال به خانه
بازگشت.
به هر پیشخدمت مردی سوغاتی داد و به هر
خدمتکار زنی هدیه ای بخشید
طوطی گفت : )) پس سوغاتی من کو؟ هرچه گفتی
وهرچه دیدی بگو؟((
بازرگان گفت :))دردِ دل و شکایت های تو را به
دسته ای ازطوطی ها که مثل تو بودند گفتم.((
یکی از طوطی ها دَردَت را فهمید و لرزید ومُرد.

معنی شعرهای متن درس ششم : آرش کمان گیر

آخرین فرمان
آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری ، می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود آید
خانه هامان ، تنگ
آرزومان، کور
وَر بِپَرَّد دور
تاکجا ؟ تا چند؟
آه !کو بازوی پولادین و کو سرپنجه ی ایمان؟
***
آری آری، جان خود درتیر کرد آرش
کارصدها،صدهزاران تیغه ی شمشیرکردآرش

………………………………….

دستور آخر
آخرین تحقیرشدن)ایرانیان پیروز نشدن درجنگ رو در
رو را برای خود خواری و شکست می دانستند (
)یعنی پیروز نشده و چه قدر حقیر وخوارشده ایم و بی
لیاقتی ما به جایی رسیده است که(مرز را پرواز یک تیر
مشخّص خواهد کرد
اگر در نزدیکی به زمین بیفتد
خانه هامان کوچک می شود)یعنی قسمتی از کشور از
دست رفته و کشور کوچک می شود.(
آرزوی هایمان ) برای کشور گشایی و بزرگ کردن
کشور( از بین خواهد کرد
اگر دورتر پرواز کند و بیفتد
تا کجا و چه مقدار؟
آن )فردی که دارای( بازوی نیرومند و قوی کجا
پیدامی شود؟
بله ،درست است ،آرش جان خود را برسر پرتاپ تیر از
دست داد.)زیرا باتمام وجودو نیرو وتوان پرتاب کرد.(
آرش کار صدها و هزاران شمشیر را انجام داد
) یعنی با پرتاب یک تیر موجب پیروزی درجنگ وکشور
گشایی شد ه و کاری کرد که صدها هزار سربازنتوانسته
بودند درمیدان نبرد انجام دهند. (

بخوان وحفظ کن درس ششم : معنی شعر باران

باز باران با ترانه
باگهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب وشیرین
توی جنگل های گیلان
کودکی ده ساله بودم
شاد وخرّم
نرم ونازک
چست وچابک
بادوپای کودکانه
می دویدم همچو آهو
می پریدم از سرجو
دور می گشتم زخانه
می شنیدم از پرنده
از لب باد وزنده
داستان های نهانی
رازهای زندگانی
برق چون شمشیربرّان
پاره می کرد ابرها را
تندر دیوانه غرّان
مشت می زد ابرها

………………………………………

دوباره باران باصدایی مثل ترانه وبا دانه هایی مثل
مروارید بربام خانه می خورد.
مرا به یاد روزی خوب وشیرین ازگذشته ام در
جنگل های گیلان می اندازد.
کودکی ده ساله ، شاد وبا نشاط و با پوستی لطیف
ونازک و پاهایی سریع و چالاک بودم.
باپاهای کودکانه ی خود مانند آهو از روی جوی ها
می پریدم واز خانه دور می شدم.
از آواز پرنده و صدای هوهوی باد قصّه های پنهانی
و اسرار زندگی را می شنیدم .
آذرخش)صاعقه( مانند شمشیر ابرها را پاره می
کرد وابر مثل دیوانه می غرید وبرخودش مشت می
زد)می کوبید(.

ادامه ی بخوان و حفظ کن درس ششم : معنی شعر باران

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه های گِرد باران
پهن می گشتند هرجا
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا
بس گوارا بود باران!
بَه چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهرفشانی
رازهای جاودانی
پندهای آسمانی
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره ،
خواه روشن
هست زییا ،
هست زیبا ،
هست زیبا !

………………………………..

جنگل بر اثر باد فراری و وزنده مانند دریایی به
نظر می رسید که چرخ می زند.
دانه های گرد باران در همه جا پخش می شدند.
سبزه زار زیر درختان ،از شدّت باران کم کم مانند
دریا پُر از آب شد.
داخل این دریای پرخروش ،تصویرجنگل به صورت
سروتَه)واژگون و سرنگون(دیده می شد.
چه قدر آن باران دلنشین بود.
بَه بَه چه قدر آن باران قشنگ بود.
درمیان دانه های باران که مثل دُرُّ و مروارید همه
جا پهن می شدند ،اسرار ابدی و نصحیت ها ودرس
های آسمانی را می شنیدم.
این رازهای ابدی را از من گوش کن. برای کودکی
که فردا برای خودش مردی خواهد شد.زندگانی
چه سخت باشد وچه آسان ، همیشه زیباست.

 

بخوان وحفظ کن درس هفتم : معنی علی ای همای رحمت

علی ای همای رحمت ، توچه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه ی هما را
دل اگر خداشناسی ، همه در رُخِ علی بین
به علی شناختم من ، به خدا قسم ، خدارا
برو ای گدای مسکین ، درخانه ی علی زن
که نگین پادشاهی ، دهد از کرم گدا را
به جز از علی که گوید به پسر ، که قاتل من
چو اسیرتوست اکنون ، به اسیرکن مدارا
به جز از علی که آرد ، پسری ابوالعجایب
که عَلَم کند به عالم ، شهدای کربلا را

…………………………………….

علی ای پرنده خوشبختی ومهربانی ،توچه
نشانه ای ازخداوند هستی که سایه ی سعادت را
درهمه ی جهان پخش کرده ای.
اگر کسی می خواهد خدا را بشناسد،باید
حضرت علی را به خوبی بشناسد،همان طور که
من خدا را به واسطه ی علی)ع(شناختم.
ای گدای فقیر، به در خانه ی حضرت
علی)ع(برو که حتی انگشترپادشاهی را برای
رضایت خاطرخدابه بینوا می بخشد.
به غیر از حضرت علی )ع( چه کسی به پسرش
سفارش می کند که با قاتلش به عدالت و
مهربانی رفتارکند.
به غیر از حضرت علی )ع( چه کسی می
تواندپسری شجاع و خالق شگفتی ها تربیت کند
که ماجرای کربلا را به وجود آورده و شهدای
آن را به جهان معرفی کرده ومشهور کند.

 

درس دوازدهم : معنی شعراتّفاق ساده

آن روز شیشه ها را
باران و برف می شست
من مشق می نوشتم
پروانه ظرف می شست
وقتی که نامه ات را
مادر برای ما خواند
باران پشتِ شیشه
آرام و بی صدا ماند
درآن نوشته بودی
حال تو خوبِ خوب است
گفتی که سنگرما در جبهه ی جنوب است
گفتی که ما همیشه درسایه ی خداییم
گفتی که ما قرار هست
این روزها بیاییم
از شوق سطرِ آخر
مادربلندخندید
چشمان مهربانش
برقی زد و درخشید
یک قطره شبنم از گل
بر روی برگ غلتید
یک قطره روی شیشه
مثل تگرگ غلتید

…………………………………

آن روزکه باران وبرف می بارید و شیشه ها را
می شست من مشق می نوشتم و پروانه ظرف
می شست.
وقتی مادر نامه ات را برای ما می خواندباران
هم بی صدا شده بود مثل این که آن هم می
خواست نامه ات راگوش بدهد.
درنامه ات نوشته بودی که حال تو خیلی خوب
است و جبهه ی شما درجنوب کشور قرار دارد.
گفته بودی که تحت حمایت خداهستیم و قرار
هست به زودی برگردیم.
با شنیدن سطرآخر مادر با صدای بلند خندید و
چشمان مهربانش ازخوش حالی برق زد.
یک قطره از گلبرگ گل روی برگ افتاد ویک
قطره مثل تگرگ روی شیشه غلطید.

 

درس دوازدهم : ادامه ی معنی شعر اتّفاق ساده

یک قطره از دل من
بر روی دفتر افتاد
یک اتّفاق ساده
درچشم مادر افتاد
باران پشت شیشه
آمد به خانه ی ما
آرام دست خود را
می زد به شانه ی ما

………………………………..

یک قطره اشک از اَعماق وجود من وازچشم من
بر روی دفتر افتادمادر خیلی راحت اشک در
چشمانش جمع شد .
انگارباران پشت شیشه به خانه ی ما آمده بود
ودست خود را آرام برشانه ی ما می زد که همه
)باران وما(خوش حال بودیم وگریه می کردیم.

درس سیزدهم : معنی شعرلطف حق

مادرموسی ، چو موسی را به نیل
دَر فِکند از گفته ی ربِّ جلیل
خود ز ساحل کرد باحسرت ، نگاه
گفت : )) کای فرزندِ خردِ بی گناه
گرفراموشت کند ،لطف خدای
چون رهی زین کشتی بی ناخدای ؟((
وحی آمد ،کاین چه فکر باطل است ؟
رهروِ ما ، اینک اندر منزل است
ماگرفتیم آنچه را انداختی
دستِ حق را دیدی و نشناختی؟
در تو تنها ، عشق ومهرِ مادری است
شیوه ی ما ، عدل و بنده پروری است
سطح آب ازگاهوارش خوش تر است
دایه اش سیلاب وموجش مادر است
رودها از خود نه طغیان می کنند
آن چه ما می گوییم ، آن می کنند
ما به دریا حکمِ طوفان می دهیم
ما به سیل و موج ، فرمان می دهیم
بِه که برگردی و به ما بسپاری اَش
کی تو از ما بیش تر دوست می داری اَش ؟ ((

……………………………………………..

هنگامی که مادر حضرت موس)ع( به فرمان خداوند ،
فرزندش را در رود نیل رها کرد.
با حسرت ، او را از ساحل نگاه می کرد و با خود می گفت : ))
ای فرزندکوچک بی گناه((
اگر لطف ومهربانی خدا تو را فراموش کند،چگونه می می
توانی از این کشتی بدون ناخدا نجات پیدا کنی؟
ازجانب خدا ندا آمد،فکرخطا نکن .موسی )ع( که ادامه
دهنده ی راه ما ست ،اکنون به جای امنی رسیده است.
ما موسی )ع( را که به رود نیل سپردی نجات دادیم.در
حقیقت ما از او محافظت کردیم وتو متوجّه نشدی.
تو فقط مادر هستی و عشق و مهر تو به همین دلیل است ولی
روش ما عدالت ومهربانی درجهان است.
)نگران نباش(روی آب از گهواره ی او بهتر است و دایه ی او
سیلاب و مادر او امواج هستند.
رودها خود به خود پرآب شده و آب آن ها بالا نمی آیدبلکه
گوش به فرمان ما)خدا( هستند.
این ما هستیم که دریا فرمان می دهیم طوفان برپا کند وسیل
وموج به دستور ما اتّفاق می افتد.
حالا بهتر است بروی و او را به ما)خدا( بسپاری زیرا ما او را
بیش تر از تو دوست داریم.

 

بخوان و حفظ کن درس سیزدهم : معنی شعر امید

شنیدستم که شهبازی کهنسال
کبوتر بچه ای را کرد دنبال
زبیم جان به هر سو بود پران
به هرسو تاخت ، تازان ازپی اش باز
به دشت وکوه و صحرا بودپرّان
زچنگ باز شاید در برد جان
زجان خود کشید او آن زمان دست
درختی در نظر بگرفت و بنشست
نگه کرد آن نگون اقبال بر زیر
که صیادی کمان بر کف به زه تیر
به زیرپای صیّاد و به سر، باز
نه بنشستن صلاح است ونه پرواز
به کلی رشته امید بگسست
در آن دم دل به امید خدا بست
چو امیدش به حق بود آن کبوتر
نجات از مرگ دادش حی داور
بزد ماری به شست پای صیاد
قضا بر باز خورد آن تیر و افتاد
به خاک افتاده هم صیاد و هم باز
کبوتر شاد و خندان کرد پرواز

 

……………………………….

شنیدم که بازِ سالخورده ای کبوتر بچّه ای را دنبال
کرد.
کبوتر از ترس جانش شروع به پرواز به هرطرف می
کرد امّا باز همه جا سریع دنبالش می کرد.
به طرف دشت و کوه و صحرا پرواز می کردتا شاید از
دست باز نجات یابد.
مرگ را درپیش چشم خود دید ونا امید شد
درختی را در نظر گرفت و نشست.
آن کبوتر بدبخت،وقتی پایین رانگاه کرد دیدشکارچی
تیری رابرکمان گذاشته و او را نشانه رفته است.
زیرپایش صیاد و بالای سرش باز شکاری بود ونه
نشستن و نه پرواز،هیچ کدام صلاح نبود.
کبوتر کاملاً نا امید شد و در آن لحظه به خدا امیدوار
شد.
چون امید آن کبوتر به خدا بود خدا او را از مرگ
نجات داد.
ماری انگشت شصت پای صیاد را نیش زد و تیر از دست
او رها شده و به باز شکاری خورد و افتاد.
کبوتر و صیّاد هر دو بر زمین افتادند وکبوترخوش حال
و خندان پرواز کرد.

 

معنی درس چهاردهم : ادب از که آموختی

دوکس،رنج بیهوده بُردند و سعیِ بی فایده
کردند:یکی آن که اندوخت ونخورد و دیگر
آن که آموخت و نکرد:
علم ،چندان که بیش تر خوانی
چون عمل در تو نیست ،نادانی
یکی را گفتند:)) عالِمِ بی عمل، به چه
مانَد؟((گفت : ))به زنبورِ بی عسل.((
لقمان را گفتند: )) ادب از که آموختی؟((
گفت : )) از بی ادبان، هرچه از ایشان در
نظرم ناپسند آمد، از آن پرهیزکردم.((
مشک آن است که خود ببوید؛نه آن که عطّار
بگوید.دانا چون طبله ی عطّار است، خاموش
و هنرنمای ونادان چون طَبلِ غازی، بُلند آواز
ومیان تهی.

 

…………………………….

دونفر هستند که همیشه زحمت بی جا می
کشندو تلاش بی فایده می کنند.یکی کسی که
مال و ثروت جمع کرده و استفاده نمی کند
ودیگری کسی که چیزی را یادمی گیرد وبه آن
عمل نمی کند.
هرچه قدر علم و دانش یاد بگیری تا زمانی که
به آن عمل نکنی جاهل هستی )مثل این هست
که چیزی یاد نگرفته ای(
از کسی پرسیدند : )) دانشمندی که به آموخته
های خود عمل نمی کند به چه چیزی شبیه
هست؟((پاسخ داد : )) مانند زنبوری است که
عسل نمی دهد.((
به لقمان گفتند : ))ادب را از چه کسی یادگرفته
ای؟(( جواب داد : )) از بی ادب ها،هرکاری از
آن ها که به نظرم زشت بود از آن دوری کردم
وانجام ندادم.((
مُشک خوب ،مُشکی است که خودش بوی خوب
بدهد نه این که عطّار از آن تعریف کند.انسان
دانا مانند صندوقچه ی عطّار است که سرو
صدایی ندارد وعطرش همه جا پراکنده می
شود وانسان نادان مثل طبل جنگی تو خالی وپر
سر وصداست.

 

درس پانزدهم : معنی شعر شیروموش

 

بود شیری به بیشه ای ، خفته
موشکی کرد ،خوابش آشفته
آن قدر گوشِ شیر،گاز گرفت
گه رها کرد وگاه باز گرفت
تاکه از خواب ، شیر شد بیدار
متغیّر زِ موشِ بد رفتار
دست بُرد وگرفت کلّه ی موش
شدگرفتار،موشِ بازی گوش
خواست زیر پنجه، لِه کُنَدَش
به هوا برده بر زمین زَنَدَش
گفت : ای موشِ لوسِ یک غازی
بادُم شیرمی کنی ، بازی
موشِ بیچاره در هراس افتاد
گریه کرد و به التماس افتاد
که تو شاهِ وحوشی و من موش
موش هیچ است پیشِ شاه وحوش
توبزرگی ومن خطا کارم
از تو امّیدِ مغفرت دارم

……………………………….

یک شیر در بیشه ای خوابیده بود.موش
کوچکی او را از خواب بیدارکرد.
موش شروع به گاز گرفتن گوش شیرکرد وگوش
شیر را گازگرفته ودوباره رها می کرد.
تاکه شیر از خواب بیدار و از دست کارهای بد
موش عصبانی شد.
دست خود را برد و کلّه ی موش را گرفت
وموش بازی گوش اسیر شد.
شیرمی خواست موش را زیر پنجه اش له کند و
به هوا بلند کرد و بر زمین بزند.
شیر به موش گفت :ای موش نُنُر بی ارزش باد
دم شیر بازی می کنی؟
موش بیچاره ترسید و شروع به گریه و زاری و
التماس کرد.
موش به شیرگفت : که تو سلطان حیوانات هستی
و موشی مثل من در مقابل تو هیچ است.
تو بزرگواری و اشتباه از من است و از تو امید
بخشش دارم.

 

درس پانزدهم : معنی شعر شیروموش

بود شیری به بیشه ای ، خفته
موشکی کرد ،خوابش آشفته
آن قدر گوشِ شیر،گاز گرفت
گه رها کرد وگاه باز گرفت
تاکه از خواب ، شیر شد بیدار
متغیّر زِ موشِ بد رفتار
دست بُرد وگرفت کلّه ی موش
شدگرفتار،موشِ بازی گوش
خواست زیر پنجه، لِه کُنَدَش
به هوا برده بر زمین زَنَدَش
گفت : ای موشِ لوسِ یک غازی
بادُم شیرمی کنی ، بازی
موشِ بیچاره در هراس افتاد
گریه کرد و به التماس افتاد
که تو شاهِ وحوشی و من موش
موش هیچ است پیشِ شاه وحوش
توبزرگی ومن خطا کارم
از تو امّیدِ مغفرت دارم

…………………………………….

یک شیر در بیشه ای خوابیده بود.موش
کوچکی او را از خواب بیدارکرد.
موش شروع به گاز گرفتن گوش شیرکرد وگوش
شیر را گازگرفته ودوباره رها می کرد.
تاکه شیر از خواب بیدار و از دست کارهای بد
موش عصبانی شد.
دست خود را برد و کلّه ی موش را گرفت
وموش بازی گوش اسیر شد.
شیرمی خواست موش را زیر پنجه اش له کند و
به هوا بلند کرد و بر زمین بزند.
شیر به موش گفت :ای موش نُنُر بی ارزش باد
دم شیر بازی می کنی؟
موش بیچاره ترسید و شروع به گریه و زاری و
التماس کرد.
موش به شیرگفت : که تو سلطان حیوانات هستی
و موشی مثل من در مقابل تو هیچ است.
تو بزرگواری و اشتباه از من است و از تو امید
بخشش دارم.

 

درس پانزدهم : ادامه ی معنی شعر شیروموش

شیر از این لابه ، رحم حاصل کرد
پنجه وا کرد و موش را وِل کرد
اتّفاقاً سه چار روزِ دگر
شیر آمد این بلا بر سر
از پیِ صیدِ گرگ ، یک صیّاد
درهمان حول وحوش ، دام نهاد
دامِ صیّاد ، گیرِ شیر افتاد
عَوَضِ گرگ،شیر به دام افتاد
موش چون حال شیر را دریافت
از برای خلاص شیر بشتافت
بندها را جوید با دندان
تاکه دربُرد شیر از آنجا جان
شیرچون موش را رهایی داد
خود رها شد ز پنجه ی صیّادُ

…………………………….

دل شیر به دلیل التماس های موش به رحم آمد
و پنجه ی خود را باز کرد و موش را آزاد کرد.
از قضا،سه وچهار روز دیگر ، این بلا بر سرخود
شیرآمد.
صیّادی برای شکار گرگ در همان اطراف تله
گذاشته بود.
دام صیاد نصیب شیر شد.به جای گرگ ، شیر در
دامی که صیاد گرفتار شد.
وقتی موش متوجّه شد که شیرگرفتار شده است
با عجله وسریع خودرا برای نجات شیر رساند.
موش با دندان هایش بندهای تله را جوید تااین
که شیر جان سالم به در برد و نجات یافت.
شیر به خاطر رهاکردن موش ،خودش هم از
دامِ شکارچی نجات یافت.

 

بخوان و حفظ کن درس شانزدهم : معنی شعر خرد و دانش

توانا بُوَد هرکه دانا بُوَد
زدانش دلِ پیر، بُرنا بُوَد
به دانش فَزای و به یزدان گِرای
که او باد، جان تو را رَهنُمای
بیاموز و بشنو زهر دانشی
بیابی زهر دانشی ، رامشی
میاسای از آموختن ، یک زمان
زدانش میفکن ، دل اندرگمان
چه ناخوش بُوَد ،دوستی با کسی
که بهره ندارد زدانش ، بسی
که بیکاری او زبی دانشی است
به بی دانشان بر، بباید گریست
تنِمُرده ، چون مَردِ بی دانش است
که نادان به هرجای ، بی رامش است

……………………………………

هرکس که علم داشته باشد توانمند است به
واسطه ی علم ودانش دل انسان پیر هم جوان
می شود.
دانش خود را افزایش بده و به خداوند پناه
ببرکه فقط خداتو را راهنمایی خواهد کرد.
سعی از تمام علوم و دانش ها یاد بگیری برای
این با یادگیری هر دانشی، آرامشی کسب
خواهی کرد.
حتّی یک لحظه هم از یادگیری دانش آسوده
مباش وبرای یادگیری علم شک وتردید نداشته
باش.
دوستی با کسی که علم ودانش ندارد ونادان
است درست نبوده و خوب نیست.
کسی و علم ودانش ندارد بیکار است به حال
چنین کسانی باید گریست.
کسی است که علم و دانش ندارد مانند انسان
مرده است. جاهل در هیچ جایی آرامش ندارد.

 

بخوان و حفظ کن درس هفدهم : معنی شعرنیایش

الهی فضل خود را یار ما کن
ز رحمت یک نظر در کار ما کن
خدایا در زبان من ، صواب آر
دعای بنده ی خود ، مستجاب آر
مرا در حضرتِ خود ، کامران دار
زکژ گفتن ، زبانم در امان دار
مرا توفیق ده ، تا حمد خوانم
صفاتِ ذاتِ تو بر لفظ رانم
خداوندا ، تویی حامیّ و حاضر
به حالِ بندگانِ خویش ناظر
ثنای ذاتِ پاکت می سرایم
زبان در شرح ذکرت می گشایم
الها جزتو ، ما کس را نخواهیم
از آن رو در پناهت ، می پناهیم

 

………………………………………

 

خدایا لطف وکرم خدا همیشه همراه ما کن و
مهربانی خود را شامل حال ما کن.
ای خدا! سخن درست را بر زبان من جاری کن و
دعای این بنده ی خود را برآورده ساز.
مرا در نزد خودت خوشبخت و سربلندکن و زبانم
را از گفتن سخن نادرست وبد و بیهوده نگه دار.
به من موفقیت عطاکن تا تو را ستایش کرده و
صفت های نیکوی تو را برزبانم جاری کنم.
خدایا! تو همه جا حاضر و پشتیبان ما هستی
وبرحال بندگان خود نظارت می کنی.
وجود پاک تو را ستایش کرده وزبانم را به یاد
وذکر باز می کنم.
خدایا!کسی جز تو را نمی خواهیم به همین
خاطر فقط به توپناه می آوریم.

***********************************************

تألیف وتدوین : آموزگارسهراب شکرانه ننه کران

گروه آموزشی نمیک

دانشنامه نمیک از تمامی هنردوستان ،اساتید ایران برای پیشرفت ایران عزیزمان در تمامی زمینه ها دعوت به همکاری می نماید شما عزیزان با با دادن نظر و ارسال اطلاعات تکمیلی خود در این زمینه برای پیشرفت کشور عزیزمان در علم و فن آوری میتوانید باعث پیشرفت و تکامل کشور شوید

راهای ارتباط با ما

ایمیل : info@nmik.ir

برای سهولت ارسال نظرات و ارتقاء دانشنامه شما همچنین میتوانید متن و عکسهای خود را در وات ساپ با این شماره :09014465636 ارسال نمایید.

با تشکر تیم نمیک